گفتم که موفقیت، در اصل خواستن است. اگر چیزی را نخواهیم، به جلو هدایت نخواهیم شد و بهطور طبیعی موفقیتی هم حاصل نخواهیم کرد. اعتقاد دارم که مهم نیست خواستة ما اجابت میشود یا نمیشود و نتیجه، کاملاً مورد قبول لحظهای ما هست یا نیست؛ مهم این است که ما توفیق آن را داشتهایم که برای خواستة خود تلاش و پشتکار و صبر و توکل از خود به معرض نمایش بگذاریم.
باید بدانیم که عمل و ارادة ما که در اینجا همان "خواستن" است، برای همیشه در «حافظة جمعی» ثبت خواهد شد و هیچگاه از بین نخواهد رفت.
پس بدون در نظر گرفتن هر نتیجهای، برندة واقعی ما هستیم و باید از آن خوشحال و مسرور باشیم. مطمئن باشیم که نتیجة بهدست آمده در آینده ما را راضی و خوشحال خواهد کرد و خواهیم دانست که هرچه از طریق سعی و تلاش بدست آوردهایم، به مصلحتمان بوده است. پس خوشحال باشیم و لبخند بزنیم!
نکته مهم دیگر آن است که باید «باور کنیم» که «میتوانیم». یکی دیگر از اصول موفقیت، اعتقاد به همین باور است. «ما میتوانیم». باید چنین باوری را در وجود خود کاشته، هر روز آنرا آبیاری کنیم تا هرگز خشک نشود.
بذرِ «باور توانستن»، بسیار آسان بهدست میآید و همه میتوانند بهراحتی آن را تهیه کنند. فقط کافیست کمی اعتماد به نفس و اراده داشته باشیم و با امید به آیندهای روشن، خود را در مقابل مشکلات احتمالی پیشرو، مقاوم کنیم؛ دراین صورت بذر باور توانستن بهدست آوردهایم. حال آن را در وجود خود پرورش دهیم.
باید باور داشته باشیم که سهم ما از «ثروت جهانی» که بدون منّت و چشمداشت از سوی «ارادة جهانی» فراهم شده تا ما از آن به هر مقدار که میخواهیم استفاده کنیم، بستگی به داشتن چنین باوری است.
"نیل دونالد والش" در کتاب "دوستی با خدا" به ظرافت مینویسد: "در جهان خدا هیچ اشتباهی روی نمیدهد و هیچ رویدادی تصادفی نیست، هیچ کس بهسویت نمیآید مگر آنکه هدیدهای را برای تو به ارمغان آورد. چه شاکر باشی و چه نباشی، خداوند نعمت را برای تو میفرستد."
در جهان هستی، به ما حق انتخاب خواستن داده شده تا از ثروتهای بیکران هستی به اندازة توان و استعداد خویش برداشت کنیم.
اگر در این مسیر با سختی یا احیاناً شکست روبهرو شویم، باید تلاش دوباره کرده و از خواستن منصرف نشویم و این عمل را آنقدر ادامه دهیم، تا به مقصود خویش نایل آییم.
"آرنولد توینبی" تعبیر جالبی دارد؛ او میگوید: "به ما انسانها حق انتخاب داده شده است، پس نمیتوانیم مسؤولیتها را به گردن خدا یا طبیعت بیندازیم. مسؤولیت خود ماست و باید خودمان به دوش بکشیم."
اعتقاد دارم که اگر قرار باشد ثروت جهانی را میان افراد تقسیم کنند، سهم هر کس برحسب آنکه از چه موقعیتها و فرصتهایی برایش به وجود میآید، نخواهد بود، بلکه بر اساس باورِ عمیقِ وی به تواناییهایش و اینکه «میتواند» هرکاری را با اتکا (توکل) به تنها خالق هستیبخش انجام دهد، قادر به بهرهبرداری از نعمات بیانتهای داده شده خواهد بود.
این نکته را هم تکرار کنم که تنها دانستنِ تئوری وارِ روشهای موفقیت کافی نیستند که البته نوشتههای فراوانی را پیرامون آن میتوان در آثار اندیشمندان یافت. باید با باورِ اینکه میتوانیم هر کاری را انجام دهیم، برای آن، تلاش و پشتکار و صبر و توکل داشته باشیم. ممکن است در این راه، چند بار هم زمین بخوریم. امّا چون میدانیم و باور داریم که میتوانیم، حتماً موفق خواهیم شد.
پیشترگفتهام، آدمهایی که بیشتر زمین میخورند، مقاومتر میشوند و موفقیت بیشتری را نصیب خود خواهند کرد. اینها کسانی هستند که قدر تمامی دستآوردهای خود را دانسته، آنها را بهراحتی ازدست نمیدهند. پس هیچگاه از زمین خوردن نهراسید، چراکه لازمة موفقیت و برنده شدن است. کسانیکه بدون سختی یا زمینخوردن به موفقیت میرسند، خیلی زود همهچیز را از دست داده، ورشکسته میشوند. یعنی، موفقیتی پایدار و با قوام است که از زمینخوردن حاصل شده باشد.
دنیا، منزلگاه موقت انسانهایی استکه، میخواهند برای بهترزیستن، در دنیایی بهتر با صرف فعل خواستن، تجدیدقوا کرده، تا عاقبت، تمامیت عشق را در آغوش گرفته و تا ابد در آرامش زندگی کنند.
صرف فعل خواستن را تمامی کسانیکه برای خود و دیگران انسانهای موفقی بودهاند، با قاطعیت سروده و از نتایج شگفانگیز آن، بهرهمند شدهاند. هیچ کاری نیست که با "خواستن"، انجام نشود و حتی معلولیتهای جسمانی که به ظاهر، سدی برای انجام امور روزانه پنداشته میشوند، با صرف فعل خواستن، بهراحتی و آسانی از میان خواهند رفت. برای مثال، مرحوم باغچهبان، به زیباترین صورت، فعل خواستن را برای معولان ایرانی سرود و یادگاری ارزنده از خود برجای گذاشت. او در مورد خود میگوید:
"من مانند یک علف صحرایی، به وسیله باد و باران و تابش نور خورشید و آسمان ایران سبز شدهام و به رنگ و بوی ایرانیت خود افتخار دارم: قدرت من، فکر من و ایمان من، همه ایرانی است...... یکی از کارهای روزانه من، مبارزه با کچلی شاگردانم بود. چون از خود پولی نداشتم، از آشنایان اعانه میگرفتم. صابون میخریدم و همراه دستورهای بهداشتی برای مادران شاگردان فقیر خود، میفرستادم تا سر و لباس بچههایشان را بشویند..... در مدرسه مرند هم سر بچهها را با دست خود میشستم و دوا میزدم. از نه تومان حقوق، لااقل ماهی ده تا پانزده ریال صرف خرید دوا و سلمانی و الکل و پنبه میشد....." درواقع باغچهبان نشان داد، اگر فعل خواستن را با تمامی وجود بهکار بندیم، هیچ سدی در مقابل موفقیت و پیشرفت قرار نخواهند گرفت، چراکه او توانست افراد بسیار موفق و لایقی از میان شاگردانش به جامعه عرضه کند.
داستانها و نقلها فراوانند که آنها خود بهتنهایی میتوانند به کتاب جداگانهای تبدیل شوند. داستان زیر را پدر یک کودک معلول موفق، نقل کرده که چگونه با صرف فعل "خواستن"، از او انسان موفقی برای بشریت ساخته است:
"او را برای نخستین بار، چند دقیقه پس از تولدش دیدم. از بدو تولد، از لاله و بخش بیرونی گوش محروم بود. پزشکان اعتقاد داشتند، احتمالاً عمری ناشنوا و لال زندگی خواهد کرد. اما من نظر آنها را قبول نداشتنم. این حق من بود، چون من پدر این کودک بودم. من نظر دیگری داشتم، اما آن را به صدای بلند نگفتم؛ آن را به سکوت در قلبم ایراد کردم.
من از صمیم قلب خود مطمئن بودم که پسرم میشنود و حرف میزند . مطمئن بودم باید راهی وجود داشته باشد و مطمئن بودم که "میتوانم" این راه را بیابم. به یاد حرفهای "امرسون کبیر" افتادم: "به هر چه بنگرید، در آن درسی از ایمان هست. به تنها چیزی که نیاز داریم اطاعت است. برای هر کدام از ما راهی وجود دارد، اگر خوب گوش دهیم، کلمات مناسب خود را میشنویم."
کلمات مناسب؟ میل و اشتیاق از هر چیزی مهمتر است. من آرزو کردم که پسرم ناشنوا و لال نماند. لحظهای از این اشتیاق غافل نماندم. باید راهی مییافتم تا ذهن کودک را به روی اشتیاق خود میگشودم. باید صدایم را بدون گوشهای بیرونی او به ذهنش میرساندم.
این حادثه یک روز اتفاق افتاد. ما یک دستگاه ضبط صوت خریدیم. وقتی فرزندم برای نخستین بار صدای موسیقی را شنید، به وجد آمد. در برابر ضبطصوت ایستاد، دندانهایش را به لبة ضبطصوت نگاه داشت. از این کار او سر در نیاوردم؛ سالها گذشت تا فهمیدم استخوانها میتوانند صدا را به گونهایی به انسانها منتقل کنند. کمی بعد از آنکه او ضبط صوت را برای خود برداشت، دریافتم اگر با لبانم استخوان پشت گوش او را لمس کنم و با او حرف بزنم، به راحتی متوجه حرفهایم میشود.
وقتی مشخص شد که او میتواند صدای مرا به خوبی بشنود، بیدرنگ میل به شنیدن و حرف زدن را به او انتقال دادم. به زودی دریافتم، فرزندم از اینکه شبها قبل از خواب برایش داستان تعریف کنم، لذت میبرد. به همین دلیل برای او داستانسرایی کردم تا به اعتماد به نفس، به تصور و به میل شنیدن و طبیعی بودن او، کمک کنم.
به خصوص یکی از این داستانها را هر بار بهشکلی برایش تعریف میکردم. میخواستم در ذهنش این اندیشه را بکارم که، ناراحتی جسمانی او یک دارایی بزرگ است که ارزش فراوان دارد. میدانستم که هر ناراحتی و هر معلولیت با خود امتیازی به همان اندازه به همراه دارد؛ اما باید اقرار کنم کمترین اطلاعی در این زمینه که چگونه ناراحتی او میتواند تبدیل به یک دارایی شود، نداشتم.
آموزگاران مدرسه وقتی فرزندم را بدون گوش دیدند به او توجه خاصی مبذول داشته و با او به مهربانی بیش از دیگران، برخورد میکردند. من هم به او میگفتم، وقتی بزرگتر شود، روزنامه میفروشد؛ زیرا مردم وقتی میبینند که او به رغم نداشتن گوش، باهوش و فعال است، به او پول بیشتری پرداخت میکنند. او هم حرفهای مرا باور میکرد.
حدوداً 7 ساله بود که معلوم شد، شرایط خاص او برایش فوایدی دربر خواهد داشت. ماهها پسرم به التماس میخواست به او اجازه بدهیم روزنامه بفروشد، اما مادرش با این کار موافق نبود.
بعدازظهر یکی از روزها که با خدمتکارمان در منزل بود، از پنجره آشپزخانه به حیاط پرید. همسایه کفاشی داشتیم، از او 6 سنت قرض گرفت. با این پول روزنامهای خرید، روزنامه را فروخت و با پول آن مجدداً روزنامههای بیشتری خرید و این کار را تا غروب آن روز ادامه داد. وقتی کارش تمام شد، 6 سنت قرض خود را پس داد، اما 42 سنت در جیب داشت. وقتی آن شب به منزل برگشتیم، در حالی که 42 سنت پول را در مشت خود نگهداشته بود، در رختخوابش خوابیده بود. مادرش مشت او را باز کرد؛ سکهها را برداشت و گریست. گریة او برای اولین پیروزی فرزندش، بیتناسب بود. واکنش من اما درست برعکس مادرش بود. من از صمیم قلب خندیدم، دانستم "تلاش" من برای آنکه در "ذهن" فرزندم امید به موفقیت و پیروزی را بکارم، به نتیجه رسیده است.
پسر ناشنوای من بتدریج بزرگ شد، دبیرستان و دانشگاه را بیآنکه بتواند صدای آموزگارش را بشنود، پشت سر گذاشت. تنها وقتی آنها با صدای بلند و از نزدیک با او حرف میزدند، صدایشان را تشخیص میداد. او به مدرسه مخصوص ناشنوایان نرفت. ما این اجازه را به او ندادیم. مصمم بودیم که او زندگی طبیعی داشته باشد. در مدرسه سعی کرد از نوعی سمعک استفاده کند، اما این سمعک به او کمک نکرد.
در آخرین هفته اقامت در کالج اتفاقی افتاد که تحولی در زندگیش بهبوجود آورد. او بر حسب تصادف به سمعک جدیدی دست یافت که به صورت آزمایشی برای او فرستاده بودند. او با اکراه آن را آزمایش کرد. قبلاً نظایر این سمعک را امتحان کرده بود، اما نتیجهای حاصل نشده بود. سرانجام وسیله ارسالی را برداشت و با خونسردی و بیتوجهی آنرا روی سرش گذاشت. باطریهای سمعک جدید را وصل کرد و ناگهان عمری انتظار به سر رسید. برای نخستین بار در زندگی توانست مثل سایرین مطالب را بشنود.
با شور و وجد فراوان به سوی تلفن رفت و به مادرش زنگ زد و صدای او را بهطور کامل شنید. روز بعد، او در شرایطی بود که میتوانست صدای اساتید دانشکده را به خوبی و بی کم و کاست بشنود و این نخستین بار بود که چنین چیزی را تجربه میکرد. برای نخستین بار توانست با دیگران حرف بزند و دیگران هم مجبور نبودند با او به صدای بلند حرف بزنند. به راستی که او تولد تازهای یافته بود.
پسرم نامهایی به تولید کننده آن سمعک نوشت و با اشتیاق تمام، تجربه خود را با او در میان گذاشت. نکتهای در نامهاش سبب شد که به نیویورک دعوت شود. در نیویورک تا کارخانه او را اسکورت کردند. در حال گفت و گو با رئیس مهندسین؛ نظریه، فکر، الهام یا هر کلمهای که شما فکرش را کنید به ذهن او میرسید. به ذهنش رسید که میتواند به میلیونها انسان ناشنوا کمک کند. باید ماجرای خود را برایشان شرح میداد.
مدت یک ماه با اقدامی گسترده درباره نظام بازاریابی سازنده سمعک تحلیل و بررسی کرد و راهها و وسایلی یافت تا دنیای جدید خود را با دیگران در میان بگذارد. آنگاه برنامه دو سالهای تدارک دید. وقتی طرح خود را به شرکت ارایه کرد، بیدرنگ به او شغلی دادند تا به رؤیای خود جامه عمل بپوشاند.
مطمئن هستم اگر من و مادرش "ذهن" او را آنطور که "میخواستیم"، پرورش نداده بودیم، "بل ایر"، برای همه عمر ناشنوا و لال باقی مانده بود."
بدانیم که همه چیز در ذهن ماست. ذهن را هم باورها و تربیت شکل میدهد.
اگر فکر میکنید که فلان کار از شما ساخته نیست، بدانید که سخت در اشتباهید. به عقب برگردید و سرمنشأ چنین باوری را که در ذهن شما به وجود آمده است، پیدا کنید. وقتیکه آنرا یافتید، متوجة اشتباه خود خواهید شد. حتی اگر هم دلیلِ «باورِ نتوانستن» را نتوانستید پیدا کنید، اصلاً نگران نباشید. به خودتان بگویید احتمالاً ریشه در باورهای تربیتی و بچگیام داشته است. با این حساب، یکبار دیگر متولد خواهید شد و همه چیز را از اول شروع خواهید کرد.
با روحیهای امیدوار و مقاوم در جهت مسیر تکاملی اراده جهانی گام بردارید، دور دستها را ببینید و به سوی آمال و آرزوهای خود گامهای بلند برداشته، اصلاً از زمین خوردن نهراسید. جمله "مهاتما گاندی" را همیشه برای خود زمزمه کنیم که:
"پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنستکه پس از هر زمینخوردنی برخیزی."
به خود ایمان داشته باشید. خود را باور کرده و اعتماد بهنفس بالایی را در رسیدن به خواستههایتان در خود تقویت کنید. باور پیدا کنید که قادر به انجام هر نوع کاری هستید. سپس برای آن تلاش و پشتکار و صبر و توکل از خود نشان داده، منتظر نتیجه بمانید.
پس اگر بهراستی باور کنید که میتوانید، حتماً برنده و موفق هستید، حال نتیجه هرچه میخواهد باشد! باور کنیم که همهچیز در ذهن ما نهفته و استفاده از "قدرت ذهن"، کلید تمامی دربهای بسته و اسرار ناگفته است.